بهنام شکری حق داشت
حسادت میکنم
بهنام شکری حق داشت
حسادت میکنم
تو مدت زمان بستری، دائما ازم خبر میگرفت.
امیر که اومد، گفت میخواستن بیان، من گفتم نه. احساس کردم تو شرایط بیمارستان معذب باشین.
تو اولین فرصت برام گل فرستاد. زنگ زدیم و منم صحبت کردم.
همون اول، مثل همیشه گفت: «تو برا من مثل امیر هستی».
مثل همیشه گفت: «تو اون روزهای خاکستری، آشنایی با شما بزرگترین موهبت بود».
کمی گپ زدیم.
در انتها گفت: «من که نمیتونم جای مادرت باشم ولی سعی کردم جای خالیاش رو پر کنم».
نـتونستم بهش بگم، دقیقا موفق شدی و صددرصد جاش رو برام پر کردی ولی لحظهلحظهی محبتهاش عمیقا با خودم میگفتم، اگه مادر بود، همین کارو میکرد … همین کارو میکرد.
«دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هر شب»
.:: اوت آو حوصله ::.
حدود ۲ سال پیش با مشکل در بلع غذا شروع شد. اولش خیلی جدی نـگرفتم و فکر میکردم شاید یه مشکل موقتی باشه و مربوط به معدهام باشه، اما کمکم غذا خوردن برام سختتر شد و کاملا حس میکردم لقمه گیر میکنه.
همون اول متخصص گوارش برام آندوسکوپی و عکس رنگی مری با ماده حاجب باریوم انجام داد. نتیجه اولیه نشون داد که هم زخم معده و هم هلیکوباکتر پیلوری دارم. درمان زخم معده رو شروع کردم و طبق نظر پزشک دارو مصرف کردم، اما مشکل بلع نه تنها بهتر نشد، بلکه کمکم شدیدتر هم شد ولی سرعتش کُند بود … سِیر پیشرفتش محسوس نـبود امـا بهبود هم پیدا نـمیکرد.
بعد از حدود پنج شیش ماه که دیدم دوا درمون معده تغییری در وضعیت بلعم ایجاد نـکرده، از طرفی پزشک متخصص احتمال داد که شاید مشکل اصلی از معده نـباشه و مربوط به یک مشکل عصبی باشه و آرامبخش و قرص اعصاب تجویز کرد ولی مصرف نـکردم.
روزها گذشت و مشکل بلع بدتر شد. کار به جایی رسید که حتی خوردن مایعات هم برام سخت شده بود. بعضی وقتها احساس میکردم آب یا غذا پایین نـمیره و تو مسیر معده گیر میکنه یعنی قفل میشد. تا حدی که بزاق دهان هم پایین نـمیرفت و هر 15 دقیقه بالا میومـــد … تا وقتی که اون لقمه یا اون عامل گیرکردن رو بالا میاوردم و آزاد میشد. بعضی وقتا تا 2 ساعت درگیر نفسکشیدن و بالاآوردن میشدم و کاملا ناگهانی؛ حتی پشت فرمون.
بعد از مدتی، مشکلات جدیدی هم اضافه شد. وقتی دراز میکشیدم، محتویات معده یا در واقع مری به سمت بالا برمیگشت و رفلاکس شدیدی پیدا کرده بودم. شبها خوابم بههم ریخته بود. در طی خواب، احساس برگشت اسید و گیر کردن محتویات در مری باعث میشد چندین بار از خواب بیدار بشم و دیگه خواب راحتی نداشته باشم.
بعد از 2 سال و اندی دیگه بیتاب شدم و دوباره شروع به پیگیری درمانی کردم، مجددا عکس رنگی مری با ماده حاجب باریوم انجام دادم. نتیجه احتمال آشالازیا (Achalasia) رو مطرح کرد و مشخص شد که مری دچار اتساع شده؛ یعنی به دلیل درست باز نشدن دریچه انتهای مری، مواد غذایی داخل مری باقی میمونه و به مرور باعث گشاد شدن مری شده، توی گزارش انتهای مری رو به دمِ موش (rat tail) تشبیه کرده بود … اینقدر باریک! در واقع یک معده دوم درست قبل از معده ایجاد شده بود و غذا حتی تا 24 ساعت اونجا میموند و نه هضم میشد و نه رد میشد.
بعد از اون، یک آندوسکوپی مجدد انجام دادم تا وضعیت معده هم دوباره بررسی بشه. این بار مشخص شد که خوشبختانه معده کاملاً سالمه، زخم معده درمان شده و مشکل اصلی از جای دیگه است؛ یعنی همان اختلال حرکتی مری.
مرحله بعد انجام تست مانومتری مری بود که فقط تهران بود، اجتنابناپذیر و اونـم درست وسط موشکپرونی و نقض آتشبس و این داستانا. هر طوری بود رفتم و برگشتم. برای مانومتری مری باید 24 ساعت هیچی نـمیخوردم حتی آب. این تست، عملکرد عضلات مری و دریچه انتهای مری رو بررسی میکنه و بدون بیحسی و بدون بیهوشی هست. خیلی اذیت شدم و حتی تا 24 ساعت بعدش هم حتی آب نـمیتونستـم بخورم، ضمن این که اون لولهی مانومتری مجرای گلو و مری رو آزرده و زخم کرد که قوز بالا قوز بود ولی نتیجهاش تشخیص قطعی آشالازیا نوع ۲ بود.
حالا چهار پنج تا گزینه داشتم؛ بازکردن تنگی دهانه مری با بالون، تزریق بوتاکس به عضله، عمل POEM با آندوسکوپی، جراحی باز و جراحی لاپراسکوپی!
با مشورت پزشکا تصمیم گرفتم جراحی لاپراسکوپی در مشهد با دکتر حمید رو انجام بدم. جراحی شامل Heller Myotomy برای باز کردن عضله انتهای مری و Dor Fundoplication برای جلوگیری از رفلاکس بعد از عمل بود. یعنی حدودا شیش سانتیمتر از مری برش خورد، معده به بالا کشیده شده، بخشی از معده جدا شد و به دهانه مری پیوند خورد تا مثلا مانع بازگشت اسید معده بشه و کلی جزئیات دیگه. به گفته chatGPT سختی این جراحی 8.5 از 10 هست. ریسک بالا داره ولی تا 20 سال برگشتپذیری نـداره. در مجموع که هیچوقت مثل قبل نـمیشه ولی چارهای هم نـبود. طی 3 روز شیش واحد مورفین و کلی مُسکن و داروی عجیب و غریب گرفتم. خاطرات دقایق و روزهای بعد از عمل رو به خوبی به یاد ندارم ولی کمکم دارن پدیدار میشن، مثل تیکههای پازل کمکم داره یادم میاد.
حدود ۵ روز بیمارستان بنتالهدی بستری بودم و رسما مائیده شدم به خاطر جراحات و مشکلات بعد از عمل. دوران بعد از عمل هم خودش یک مرحله جدیده مثلا حدود یک ماه فقط مایعات و غذای میکس شدهی صاف شده مصرفکنـم.
در باب این ماجراها صحبت زیاده …. از برگشت محتویات مری در حین آندوسکوپی دوم که داشتم تو بیهوشی خفه میشدم تا ضدهوایی و پدافند تهران. از شوک احتمال اکسپایر شدنم حین جراحی به جراح تا ترس شدید جراح از آمبولی و برخورد شدید با پرسنل بیمارستان. از استرس مطلع نشدن پدر تا حتی عدم تماس شون تا این لحظه … حالا که هنوز هستم … کم کَمَک تعریف میکنم.
دیشب بعد از حدود 8 ماه تونستم بخوابم … تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمل.
تولدم بود. هیچ کدوم از بچههای «لاسوگاس» زنگ نزدن و فقط بصورت مجاری تبریک گفتن.
اصلا غیر طبیعی نیست ولی تهِ دلم با خودم میگفتم چه زود از یادشون رفتم.
دیگه داشتم میرفتم به رسم هر شب که زود میخوابم، امشب هم زود بخوام … که یه هویی همهشون اومدن پشت در خونه و منم با لباس راحتی واقعا، سورپرایز شدم.
– بهم میگه: حدس نزدی؟!
+ بهش میگم: فقط از اینکه هیچکدومتون زنگ نزدین، کمی شک کردم.
– بهم میگه: تو رو خدا مثل همیشه، این عکسهامون رو هم اسطوری نـکنی.
+ بهش میگم: خیالت راحت. حواسم هست
+ بهش میگم: باشگاه میری؟ خیلی خووب شدی!
– بهم میگه: جدی؟ اتفاقا همه تو باشگاه میگن.
+ بهش میگم اثر ویویِ صبحها از قرارِ «۵ صبحیها»ی پارک ملت هم بیتاثیر نیست.
دوباره خوشش میاد و بهم میگه: دیگه هر روز از «پیک»، کوکونات ماکیاتو میگیرم. میگه: دیگه باکلاس شدم و چایی نمیخورم.
میدونستم همهی بچههای لاسوگاس، انبه دوست دارن غیر از یکیشون. دست به کار شدم برا همهشون به سبک خودم انبه لیوانی سرو کردم.
این که اومدن و این که بیخبر اومدن، باعث شد اولین شگفتانهی عمرم در تولد ۴۵ سالگی رقم بوخوره
– ازش میپرسن: تو که سوتی ندادی
* جواب میده: نه ولی اولین باره که داره سورپرایز میشه
و من برای اولین بار در آستانهی ۴۵ سالگی، سورپرایز میشم.
– بهش میگم، جلوش کم میارم
+ بهم میگه: این اولین نفری هست که جلوش کم میاری
– بهش میگم، نه اینکه کم بیارم … رعایت میکنم و ادب رو رعایت میکنم. آخه چند روز بیشتر نیست باهاش آشنا شدم
قبول میکنه. قبول میکنه که جلوش کم میارم
بالاخره تونستم امروز باهاش قرار بذارم ❤️
نگران بود ولی از نگرانی در اومد
بهم گفت، اون روز با ماشین دومش رفته که اگه لازم شد، سریع خودش رو برسونه!
بهم گفت، با این چیزایی که گفتی، دیگه جای نگرانی نیست، داخل نمیری.
بهم گفت اون شبی که بهش گفتم، ابلاغیه اومده، ( شب ضیافت باغ و عید نوروز رو میگفت)، تا آخر شب همه چیز مثل فیلم از جلو چشمم رد میشد.
بهم گفت، موضوع رو خیلی با جزئیات و برای هر کسی تعریف نکن
بهش گفتم، چشم ولی تو هر کسی نیستی!
بهش گفتم، نگرانم برای سهشنبهای تو که میری داخل
بهش گفتم، این نوع بلاتکلیفی از همهی بلاتکلیفیهای این ۱۱ سال بدتره
بهش گفتم، جلسه اول ترسم ریخت و خیالم راحته
بهش گفتم، در تماسیم و دقیقا همون لحظه دلم خواست هر روز بعدازظهر باهاش برم قدم بزنم
دوستیها رو تبدیل به رابطه نکن
دوستیها رو تبدیل به رابطه نکن
دوستیها رو تبدیل به رابطه نکن
پنهان کاری تو یه رابطهی متعهد
مصداقِ خیانته. خودمون رو گوول نزنیم
نزدیکِ 6 ماه گذشته و من نمیدونم بهتر شده یا بدتر؟
دیگه حتی نمیدونم به اندازه 7 ماه پیش دوستِش دارم یا بیشتر یا کمتر؟
و این بده خیلی بده !!!
کوشیار میگه چیزی به اسم خوشحالی و خوشبختی وجود نداره
همهاش یه رفت و برگشت ِ بین وضعیتهای مختلف و تازه خودِ تعریف خوشحالی هم کُلی تناقض داره.
با تمام وجودم نظرش رو درک کرده ام و قبول دارم.